اولین دیدار آرتین و مامانی
آرتین مامان این عکس اولین باری هستش که من تورو بغل کردم چه حس قشنگی بود وقتی دیدمت و تورو گذاشتن رو صورتم تو هم شکمو بودی وصورت منو میخوردی .قصه رو از اول اول واست میگم.قبل از اینکه خدا تورو بهمون بده من توی آزمایشگاه کار میکردم.چند روزی بود که حالم عوض شده بود.انگار متوجه یه تغییراتی شده بودم اما شک داشتم.16 فروردیم 91 یه آز دادم اما چیزی نشون نداد دکتر سجادی گفتش که یک هفته ی دیگه صبر کن 2شنبه21 فروردین شیفت عصر بودم بابا منو گذاشت آزمایشگاه و رفت من خانم بهمن زیاری رو دیدم و گفتم میای از من خون بگیری اما اسم منو رو لوله آز ننویس تا یه آزمایش بتا بدم خلاصه خون گیری تمام شد و رفت واسه آزمایش دل تو دلم نبودخیلی استرس داشتم ساعت 4بود که آقای عباسی همکارم گفت جواب مثبته من فکر کردم الکی میگه ولی نه راست میگفت.بی اختیار گریه میکردم چون آمادگیشو نداشتم زنگ زدم به بابا باورش نمیشد هول هولی اومد پیشم و واسم آبمیوه گرفت اونم باورش نمیشد یه حسی بود.از اون شب ما کلی برنامه واسه تو و آیندت ریختیم و واسه خودمون هم کلی تصمیم گرفتیم.به عزیز وآناو عمو اینا هم که گفتیم خیلی خوشحال شدن.اولین باری که رفتم واسه چک کردن سلامتی تو سیزدهم خرداد بود وای که خدا چقدر استرس داشتم دستام عرق کرده بود رفتم داخل و صدای قلبتو شنیدم که عین گنجشک تند و تند میزد واسه بابایی یه جوری تعریف میکردم که دلش آب میشد.تازه اون روز بود که باورم شد نی نی دار شدم.خیلی توی انتخاب دکتر وسواس داشتم 2 3 تا دکتر رفتم تا بالاخره دکتر رقایی رو انتخاب کردم.اولین باری که رفتم پیش آقای دکتر 7تیر بود واسم سونو سه بعدی و آزمایش نوشت که عکس های اون رو هم واست میذارم.خلاصه عزیزم خیلی حس داشتنت خوب بود مخصوصا وقتایی که تکون خوردنات و حس میکردم. انقدر که بابا باهات حرف میزد من بلد نبودم حرف بزنم من فقط تو دلم باهات حرف میزدم.انقدر ه که من زبان میخوندم تا ماه 7 و 8 گفتم لابد تا به دنیابیای انگلیسی حرف میزنی.الهی من قربونت برم.ولی توام هوای مامان و داشتی و اذیتش نمیکردی وگرنه دوری از خانواده خیلی سخت بود واسم البته عزیز واسم مثل یه مامان بودخیلی هوامو داشت هنوز هم داره.از وقتی جنسیتت مشخص شد هر روز دنبال یه اسم قشنگ میگشتیم هر هفته یه چیزی صدات میزدیم تا اینکه بالاخره اسمت شد آرتین .هی مامان ماه به ماه میرفت دکتر و توام روز به روز بزرگتر میشدی این آخری ها وزن مامان از 58 رسیده بود به 70و هر ماه صدای قلبتو میشنیدم بابا خیلی دوست داشت اجازه میدادن و می اومد صداتو میشنید اما نمیشد روزهای آخر دیگه خیلی منتظر اومدنت بودیم دیگه سری آخر که رفتم دکتر گفت واست 21 آذر نوبت بزنم یا 22 منم گفتم 22 آذر چون خودم 22 دی به دنیا اومده بودم.بالاخره 22 آذر رسید ساعت 8 صبح رفتیم بیمارستان مهرگان کارهای پذیرش رو انجام دادیم و من از بابا و آنا جداشدم و رفتم تو اتاق مخصوص دایم قل هوالله میخوندم لباسهامو عوض کردم و منتظر موندم که دکتر بیاد بالاخره اقای دکتر ساعت 9ونیم بود که اومد و من قلبم تند تند میزد بابایی منو بوسید و آنا هم منو بوسید و اونا هم پیدا بود دلهره داشتن آخه من لوس مامانم هستم هنوز با اینکه خودم مامان شدم. بالاخره رفتم توی اتاق عمل وای خدا یعنی تا چند دقیقه ی دیگه آرتین به دنیا میاد؟یعنی چه شکلیه؟متخصص بیهوشی اومد و همین طوری داشت باهام حرف میزد دیگه از اینجا به بعدش یادم نیست فدات شم یادم باشه ازت بپرسم چون من دیگه بیهوش شده بودم و تو به دنیا اومده بودی.وقتی به هوش اومدم دیدم یه نفر پیشمه من شنیده بودم وقتی بچه رو به دنیا میاری بعدش بچت رو میارن پیشت تو خواب و بیداری بودم که گاهی چشمام رو باز میکردم چشم هام رو که باز کردم گفتم وای خدا چقدر آرتین مو داره دوباره چشمامو بستم و باز کردم پیش خودم گفتم چقدر موهاش زیاده جالب ماجرا این بود که اون کسی که من میدیدم تو نبودی مامانی یه خانومه دیگه بود که اون هم بیهوش بود هه هه هه.ببین چه مامان باحالی داری.بالاخره منو بردن توی اتاقم و بابا اینا هم اونجا بودن که تورو آوردن بابا وقتی تورو دیده بود از شدت خوشحالی گریه کرده بود خوب مردها هم دل دارن دیگه تازه باباییت که انقدر مهربونه و دلش راسته یه گنجشکه منم یه وقتایی از دستش ناراحت میشم اما میدونم چیزی تو دلش نیست تورو آوردن دادن تو بغلم وای خدا یعنی اینا خوابه یا من بیدارم باور کن مامان الان هم که دارم مینویسم باز هم شک دارم اینا خواب نباشه یه فرشته کوچولوی گرسنه که تا گذاشتنش رو صورت مامانش مامانش و ناز کرد با دهن کوچولوش مامانشو حس کرد و خودشو میمالید به صورت مامانش.دست میکشید رو صورت مامانش و گرسنه بود اومدی تو بغلم و میخواستی شیر بخوری تند و تند شروع کردی به شیر خوردن چه حس خوبی بود .درد از یادم رفته بود البته زیاد اذیت نشدم خیلی دکتر خوبی داشتیم مامانی دستش درد نکنه بقیه خاطراتمون باشه واسه بعد عزیزم خیلی خیلی دوست دارم جوجه .بوس.


اولین دیدار آرتین و مامانی
