آرتینآرتین، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 13 روز سن داره

آرتین شیرینی زندگی مامان الهه و بابا مجتبی

سال پیش همچین روزی...

سال پیش همچین روزی20تیر91 تو دل مامانی بودی.مامان و بابا نمیدونستن تو دخملی یا پسر آقای دکتر واسه مامانی سونوگرافی نوشته بود که هم وضع سلامتیت رو بدونیم هم جنسیتت رو.همراه بابا وارد مرکز سونوگرافی شدیم و نوبت گرفیم دل تو دل هیچ کدوممون نبود واسمون هم فرقی نمیکرد که نی نی مون پسر باشه یا دختر فقط سلامتیت رو میخواستیم.کلی نشستیم تا بالاخره نوبتمون شد وارد اتاق شدیم.انقدر جالب بود واسمون که تورو میدیدیم بابا اولین باری بود که صدای قلبت رو میشنید و اشک شوق میریخت آقای دکتر جزییات بدنت رو نشون میداد میگفت این دهنشه این پاهاشه این دستاشه این قلبشه این ستون فقراتشه و غیره.انقدر وول میخوردی که نگو منم به آقای دکتر گفتم پس چرا من حرکاتش رو نمیفهمم گف...
21 تير 1392

کار جدید آرتین

نفسم دو روزه که صدای خودتو کشف کردی و مثل اینکه حسابی هم از صدات خوشت اومده.واسه خودت غلت میزنی و شروع میکنی به جیغ جیغ کردن و بعد کلی ذوق خودت و میکنی و میخندی.2 روزی هم هست که تلاش میکنی سینه خیز بری.قربونت برم مامان.امروز 4 ماه و 16 روزته.
7 تير 1392

آرتین زمانی که ناراحته.

     مامانی چند روزه که وقتی ناراحت میشی یا خسته میشی یا اینکه میخوای بغلت کنیم لب هات رو مثل اردک میکنی.فدات بشم با این کار های با مزه ای که میکنی.در ضمن وقتی میخواستم عکست روبگیرم سرت رو می آوردی بالا و نمی شد من از این حالتت عکس بگیرم این چند تا عکس رو هم شکار کردم.5ماه و 12 روز ...
5 خرداد 1392

وااااای!!!

پسر گلی دیروز مامانی میخواست بره آرایشگاه میدونی که هفته ی دیگه عروسی زهرا عمه است.اول با خودم بردمت آرایشگاه که اگه گرسنه شدی پیشم باشی زهرا عمه ازت مراقبت میکرد.ولی دیدیم این طوری بیشتر اذیت میشی بابایی اومد بردت خونه عزیز و.... .زنگ زدم بابا ببینم تو چی کار میکنی گفت آرتین گرسنه شده منم گفتم بیارش پیشم وقتی اومدی دیدم بالای لبت زخم شده.نگو بابایی تورو گذاشته بود رو تخت خوابیده بودی و بعد که بیدار شدی غلت خوردی و از تخت افتادی پایین.خدا رحم کرده مامان.شارژر دوربین خرابه وگرنه ازت عکس میگرفتم.بووووس.
30 ارديبهشت 1392

کار خیلی خیلی عجیب!!!!!!

    مورچه ی زرنگ من نفس من امروز یه سری کار خیلی خیلی عجیب انجام میدادی از جمله اینکه همونطوری که توی عکست میبینی هنوز سینه خیز رفتن رو کامل یاد نگرفتی میخوای 4 دست و پا بری؟؟؟؟وقتی واسه اولین بارامشب این کار رو انجام دادی من و باباانقدر هیجان زده شده بودیم که.من و بابا و بابا علی و عزیزو عمه زهرا یه جوری واست دست زدیم و گفتیم ماشالا که چشمات گرد شد و با صورت اومدی زمین ولی مثل اینکه واسه خودت هم جالب بود.چند بار دیگه هم این کارت رو تکرار کردی.فدات بشم که تو انقدر باهوشی راستی چند روزه که وقتی خوابت میگیره یه آواز مخصوص میخونی.در ضمن بعضی وقتا دنده عقب سینه خیز میری!(5ماه و 5روزگی) ...
26 ارديبهشت 1392

چند کلمه حرف

گل پسرم امروز که دارم واست مینویسم 4 ماه و 29 روزته.تو بغل مامان نشستی و حرکت دست منو دنبال میکنی.دو روزه که بابا علی از کویت اومده از اون موقع که تو به دنیا اومده بودی تا حالا تو رو ندیده بود.ما رفتیم فرودگاه دنبالش تا تو رو زودتر ببینه انقدر ذوقتو کرد.یه عالمه سوغاتی هم داشتی.مامان این روزا حال و حوصله نداره نمیدونم چرا!!!خوبه تو روداریم.شیرینیه زندگیمون شدی.هنوز موفق نشدی سینه خیز بری و هرچی به دستت برسه میکنی دهنت.امروز بابا مجتبی با عزیز و بابا علی رفتن بیرون من و توام خونه ایم.جمعه هم هست.رااااااااااااااااااستی دیروز برای اولین بار خودمون بردیمت حمام خیلی خوب بود اصلا هم گریه نکردی.بوس بوس.فکر کنم اومدن.
20 ارديبهشت 1392

کار جدید آرتین

نفسم دو روزه که صدای خودتو کشف کردی و مثل اینکه حسابی هم از صدات خوشت اومده.واسه خودت غلت میزنی و شروع میکنی به جیغ جیغ کردن و بعد کلی ذوق خودت و میکنی و میخندی.2 روزی هم هست که تلاش میکنی سینه خیز بری.قربونت برم مامان.امروز 4 ماه و 16 روزته.
7 ارديبهشت 1392